صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
فرح نیازکار
آرشیو وبلاگ
اسفند ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
لینک امروز
دوستیابی سالم
اخبار فناوری اطلاعات
خرید اینترنتی
ماكرومديا ایکس
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
آدرس
سلام. از همراهی همیشگیتون ممنونم...از اینکه دلگرمی ادامه راه بودید، ممنونم...
آدرس سایت جدیدم اینه:
خوشحال میشم ببینمتون....
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ - فرح نیازکار
خاطرات کج و معوج کودکی در قابوارههای زمان و آرزوهای طلایی که با سرانگشتان معصوم بر صحیفۀ خیال نقش میگرفت؛ یک تکه آسمانی بود که میتوانست طعم زندگی را عوض کند!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/۸/٢٠ - فرح نیازکار
بر سرخنای شفق میدرخشید
تمامی ناگفتههای دلم...
انگار شرنگی وهمآلود
بغضهایِ مجال نیافته را
بر صفحۀ آسمان به تصویر میکشید.
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/۸/٥ - فرح نیازکار
انگار سایهای هستیم
و هیچ میشویم
در گسترۀ مجال هستیمان!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/۸/٥ - فرح نیازکار
برهوتی تلخ بود
آوار بیپناهی
که بر شانههای خستهاش میبارید!
نه سراب نگاهی
که زلالش،
خط عطش را
از هرم اندوهش بزداید
و نه جادوی کلامی
که روشنانش،
پناه واپسین باورهایش گردد!
راستی؛
کالبد بیجانی بود
که به دور از چشم حقیقت
بدان دلباخته بود!
اینک اما...
زار میگریست.
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٧/۱٩ - فرح نیازکار
بزرگترین دروغ عالم تو بودی
و من
چقدر دوست داشتم بزرگترین دروغ عالم را
باور کنم!!!!
در برابر اوهام حضورت
مومنانه
به سجده آمدم
و گذاشتی
در این خیال خفته باقی بمانم...
چنگ میزنم بر تارهای پوسیده ام
و باز می یابم پودهای تو را...
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٧/۱٩ - فرح نیازکار
نه به ققنوسی میمانست
که میتوانست
ققنوسی دیگرباره باشد در میان هرم آتش و دود
و نه صعود را دلباخته بود
در سنگلاخ زمان بیانجام!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٧/۱٩ - فرح نیازکار
به تماشا نشسته بود
تمامی روزبرگهای عمرش را...
پاییز چه زود از راه رسیده بود!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٧/۱٩ - فرح نیازکار
دستهایش را گره کرده بود
و پیوندهای
پ ا ر ه، پ ا ر ه را میگریست...
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٧/۱٩ - فرح نیازکار
نخوت خاکستریِ بازدمهایِ بیسرانجام
مرا
به قربانگاهِ شک میکشاند...
؟→↑← ↕ ↔؟
دستی باورها را
به ب ا د میداد
و نگاه مضطربی
مسیر بازگشت را به خاطر میسپرد
؟→↑← ↕ ↔؟
هرمِ نفسهای به شماره افتاده
غوغای چشمی بود که رهایی را
به دنبال نور میگشت!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٧/۱٩ - فرح نیازکار
چشم به راهم انگار هنوز؛
چشم به راهِ سبزینههایی که میرویند از دل خاک
و تبسمهای فسیل شده را
فرصت دوباره میبخشند؛
سبزینههایی که
معنای عطش را
میدانند
و فریادهای تبدار شکافههای خاک را
و مویههای خفته را میشناسند!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٧/۱٩ - فرح نیازکار
نه برگی برای فرو ریختن؛
نه باری برای دوباره بودن!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٧/۱٩ - فرح نیازکار
کودکانیم وآسمانمان آرزوست...
فراموش میکنیم انگار
وقتی که قد میکشیم !
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٦/۱ - فرح نیازکار
خروسخوان به چیدن ستاره ها میرفت
و حاشا میکرد
بلندای آفتاب را !!!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٦/۱ - فرح نیازکار
« بگذاشتی ام»
نمی توانم بروم!
۩ ۩ ۩ ۩
در پیچ و خم دوزخ درد
« بگذاشتی ام»
ـ نمی توانم بروم!
بر لوح کبود غم نامه ما
« غم تو نگذاشت مرا»
با بار امانتی که بر دوش من است
من از سرِ کوی تو
ـ نمی توانم بروم!
باور بکنی یا نکنی در این قحط وفا
« حقا که غمت از تو وفادارتر است»
آخر چه کنم؟
دلبسته این وفای بی چون توام
این است که من
ـ نمی توانم بروم!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/۳/۱٥ - فرح نیازکار
زیستن در چنگال مرگ؛
صبحی که نمی دمد
و اشتیاقی که فرو نمی نشیند.
کوله بار قاصدکهایی
که این بار هم
سرشار از نام های ناآشناست...
و لاله هایی که نمی رویند
بر مزار گام های خسته ای
که زیستن را
بیزار است!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/۳/۱٥ - فرح نیازکار
بر پاره های مثنوی اش
نگاشته بود؛
تمامی بغضی را که فروخورده بود
و فریادهایی را
که مجال شعله کشیدن نداده بود!
به خاطر می سپرد
هرم نمناک گونه هایش را
و تکرار می کرد؛
تلخواره های کلام را
می دانست،
که بیش از حوصله اش در این جهان زیسته است!
و عتیقه زندگی اش را
میراث داری باقی نمانده است!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٢/٢٥ - فرح نیازکار
هراسان؛
عقربه های عمر را
به « ش م ا ر ه » نشسته بود!
کوبه های بی امان؛
تیک، تاک
تیک، تاک...
تا شبانگاه
راهی بیش نمانده بود!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٢/٢٥ - فرح نیازکار
تو نه آغازی بودی
که به دنبالش بودم
و نه آن پویه سبز
که به دل می پروردم
╬ ╬ ╬
تو نه آن مطلع بی چون و چرایی بودی
که غزل های دلم می جُست
و نه آن قاصد نوری بودی
که مرا؛
تا به سلام خورشید؛
تا شکوفایی باران می برد
و غزل های خوشی می خواند
╬ ╬ ╬
تو نه آن رود روانی بودی
که زلالش؛
رنگ اندوه خیالی را
از پرِ شاپرکِ بی پر و بالم می شست
╬ ╬ ╬
نه قصیده
نه غزل
نه صمیمیت یک شعر سپید
و نه پایان سکوتم بودی
╬ ╬ ╬
تو نه آغازی بودی؛
و نه پایان دل انگیزی
که به دنبالش بودم!
╬ ╬ ╬
نه طلوعی؛
نه غروبی حتی!!!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٢/۱٠ - فرح نیازکار
چرای صبحگاهی
بر مویه های سبز زمین
بع! بع!
Ω Ω Ω
نیمروز است؛
عجله کنید، وقت تنگ است
بع! بع!
Ω Ω Ω
خورشید هم سوار بر هودج کوچ است
باز می گردیم!
بع! بع!
Ω Ω Ω
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٢/۱٠ - فرح نیازکار
در زیر بام عالم؛
زندگی غایب است،
می بینی؟!
انگار ما در جهان نیستیم
می بینی؟!
خزه های بیهودگی؛
کولی وار
بر عقربه های جانمان چنگ زده است
و در بی هُشی مستانه ؛
به سادگی
بر این سرنوشت محتوم
مُهر دوام زده ایم!!!!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٢/٩ - فرح نیازکار
بیابانهای دراز
و آدمهای کوتاه قد!
از پا نمی نشینیم
سرابهایمان را می دویم
هر روزه،
هزار بار!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٢/٩ - فرح نیازکار
خیالم راحت شد
وقتی که فهمیدم؛
امروز هم خورشید طلوع کرده است!!!
میتوانستم دوباره به فردا بیندیشم!!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸۸/٢/٩ - فرح نیازکار
باز از راه میرسد،
سبز و خوشخرام
... نوبهار ما.
در نگاهمان دوباره باز
لانههای مهر !
بر لبانمان دوباره باز
لالههای شعر
...عاشقانهها ، ترانهها!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٧/۱٢/٢۸ - فرح نیازکار
صبح پاریس،
آسمان مه آلود،
هوای نمناک
نقشینه های باران بر شیشه
رستوران ها با نورهای زرد و ملودی بهار
بوی قهوه داغ!
روزنامه های صبح؛
و سطرهایی که برای تو هیچ ندارند!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٧/۱٢/۱٦ - فرح نیازکار
موج میزد دلم،
در اذان نگاهت
رستاخیزی که ابتدا را
به انتها پیوند میداد!
فراسوی ماندن را می مانست
کبوتران دلداده کلامت.
سکوت اما؛
پرواز را تجربه می کرد!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٧/۱٢/۱٦ - فرح نیازکار
مثل کوهی بزرگ !
بر پاره های دلم
ـ بر هزار پاره دلم ـ
چنگ می زد
و قامت فرو ریخته ام را
در هم می شکست
نمی توانستم؛
می دانست ....
نمی توانستم تمامی حجمی را
که بر زانوان سست و شانه های لرزانم می افکند،
بر دوش کشم!
فراموش کرده بود که پیش از این
مرا،
ایمانی بخشد
مثل کوهی بزرگ !
نمی توانستم؛
می دانست...
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٧/٢/٢٩ - فرح نیازکار
بارانی بود نگاهی که میشناختمش!
فراسوی ماندن را میمانست
فراموش کرده بود
تولد دوباره زمان را
و بر دوش میکشید،
پایانی پیش از انتها را!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٧/٢/۱٠ - فرح نیازکار
چیزی بر دلم چنگ میزد،
انگار
تارهای زلالی بود
که نشیمن گونههایم را مینواخت!پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٧/٢/۱٠ - فرح نیازکار
زانوان خسته
دستهای لرزان
و کوههایی که هرگز به فراسویش نمیتوان رسید؛
میدانم اما
خورشید
جایی در آن فراسو به انتظار نشسته است!پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٧/٢/۱٠ - فرح نیازکار
" غزل فارس "
یا رب ز باد فتنه نگه دار خاک پارسچندان که خاک را بود و باد را بقا در کوچه پس کوچههایِ نسترن نشانِ خالِ رخ هفت کشور که گام می نهی، هویداییِ مسحورکننده تمامیِ زیبایی هایِ شگرف، شکوهی بس بی بدیل را در خانگهِ وجودی ات نقش میزند و به رستاخیزی فرا می خواندت که جز از تکریم راهی باز نمی یابی.گویی پرتویی از نور لایزال ایزدی در واپسین دم خلقت، از عالم غیب بر سرزمینِ سرافرازِ فارس فتاده و خود غوغای دوران گردیده است: هر آن چیزی که در عالم عیان است چو عکسی ز آفتاب آن جهان استکه محسوسات از آن عالم چو سایه است که این طفل است و آن مانند دایه است روشنایِ مهر، گردشِ اختران و سپهر لاجورد نشانش، بر مدار ایزدیِ شکوهی استوار است که هم از نشاط میروید و هم بدان میپاید. این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود هر که فکرت نکند، نقش بود بر دیوار کوه و دریا و درختان همه در تسبیحند نه همه مستمعی فهم کند این اسرار به جای جایش که قدم مینهی، طراوت را در تار و پود ذرات هستی به عیان مییابی.. پرواز نور بر فراز دشتهای باز ، بر پهنه نیلی آسمان، بر افقی با تپه ماهورهای خاکی و دشتهای فراخ... جوشش قطرات برفابه از دل سنگ... زلال آب...برکه های کوچک و آرام... خنکای نسیم بر فراز قلههای نام آشنای این دیار... گلفرشهای زمردین گسترده بر فراخنای دشت...جویباران و کوهساران خوش شمیم... جلگههای سبز و شالیزاران عطرآگین...دشتهای کم ارتفاع و کشتزاران سبز... آفتاب درخشان و ریگزارهای سوزان... صخرههای سخت.....مردمان ساده و صبور...جنگلهای بلوط... بلندای سرو... سایه سار بید...شمیم شکوفه بن های بادام... نواهای شگفت... سمفونی هزاران موج آهنگین در میان دشتهای باز... طنین موسیقی وش آوای چکاوک ... پرستوی مهاجر...جامههای ارغوانی بهار....کوههای خاموش و استوار... آوای نی لبک زنی در دوردست.... سفرههای داغ ..... نبض زندگی...آلالههای مهر...مِهر و مِهر و مِهر.... تمامی آن چیزی است که کوله بار یادمان را لبریز میکند !در خانگهِ وجودمان آلالههای عشق جوانه میزند و هر آن چه نیکی است، دوباره روییدن را آغاز میکند. گام که فراتر مینهی، صلای عاشقانه را به سه نوبت ، هر روز، بر فراز منارههایی به گوش جان میشنوی که گویی خود برای دستیابی به آبی آسمان، زلال عشق و یگانه بینیاز، نردههای آسمانی را بیش و پیش از آدمیان طی نموده است.آبی نگاشتههای سر درِ این خدایخانهها هم آسمان را بر خاطر حیرانمان نقش میزند و "سبحان الله " ذکری میگردد، ناخود آگاه، که بر شگرفی تمامی این زیباییها، به تکرار، در ذهن و دل خویش به نجوا میداریم. برخیز که عاشقان به شب راز کنند بر بام و در دوست پرواز کنند هرجا که دری بود به شب دربندند الا درِ دوست را که شب باز کنندبا خود میپنداری که عروج را میتوان از همین نقطه آغاز کرد ، که عشق نخستین جوهره هستی است و به خاطر میآوری:سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمددر تار و پود هستی این سرزمین مهر که مینگری، عشق را به هویدایی باز مییابی، گویی خانگه امنی است , عاشقان را.در پرتو آفرینش طبیعتی چنین شگرف و خیرهکننده، حاصل تمدنی سترگ را در جای جایش از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب باز مییابیم که هم برآمده از همت بزرگاندیشانی است که روزگاری دور، در این سرزمین، فاخرانه زیستهاند و مباهات امروزمان را آفریدهاند.
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٧/۱/۱٥ - فرح نیازکار
نشانی با خود نداشت ؛
جز سبزینهای که در تبسم نگاهش نشسته بود
و سکوتی که نجواگر آغازی بود بیانتها...
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/۱٢/٢۳ - فرح نیازکار
" قد قامت الصلوة " بود و
رستخیز دیگرش
" سبحان ربی الاعلی " زدی به عرش
انگار،
" عصی آدم ربه " را نمی شناخت
پر می کشید تا طلوع صبح باورش
می رفت تا " ظلوما ًجهولای" دیگری
ممهور شود بر جبین مقربش
آخر دلش هوای " نفخت فیه" کرده بود
بی " ربنا ظلمنا " و پیمان اولش...
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/۱٠/٤ - فرح نیازکار
پشت این پنجرۀ بسته
تمامی چهار راههایی است
که چراغ خطرهایشان از کار افتاده است!
و آدمهای بیقوارهای که حتی
فراموش میکنند
میان ازدحام بیهودگیهایشان،
برای نوشیدن یک فنجان قهوه داغ
و زمزمه شعری سپید
با دل خود قرار بگذارند!
دلم لبریز میشود
وقتی که هیچ دستی نیست
تا خورشید را به خانۀ این آدمها ببرد
و برایشان
از ستارههایی حرف بزند
که در شبهای کویر میدرخشند!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/٩/۱٤ - فرح نیازکار
روشنان حضور،
سر نشترِ عشق
" و قالوا بلی "
همۀ داستان بار امانتی بود
که بر دوش میکشید؛
میان هیاهوی ماندن و رستاخیز رفتن!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/٩/۱۱ - فرح نیازکار
در آستانۀ فرو ریختن از بیکرانگی باورهایش
چونان زورقی شکسته
در تیررس ارابۀ امواج،
به پاره ابری کوچک و زلال
تکیه میکرد
که آرام آرام
نشیمن گونههایش را لمس میکرد.
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/٩/۱۱ - فرح نیازکار
دستهایش؛
آسمان را نشانه گرفته بود
و هیاهوی قلبش
لرزشی بلورین را
بر گونههایش نقش میزد.
- "... فاستجب لکم" را به انتظار نشسته بود!!
عسلي يا عسلي
پاسخگونهاي به دانشجويي سخن سنج
هاشم جاويد
در شمارة 19 گرامينامه نقد و بررسي كتاب تهران، خانم فرح نيازكار دانشجوي دكتراي زبان و ادبيات فارسي دانشگاه شيراز بحثي كرده بودند درباره «عسل و عسلي» در بيتي از غزلهاي سعدي كه در شمارة هجدهم نوشته بودم.
ايشان از اين بحث نتيجه گرفته بودند كه «عسل اندوخته دارد» ميتواند به جاي «عسلي دوخته دارد» بيايد و در اين مورد با استناد به چند نسخه از غزلهاي سعدي و قرائني ديگر نظر داده بودند.
توجه دانشجويي جوان به اين بحث و صرف وقت و حوصله در آن بيت و مراجعه به چند نسخه از غزلهاي سعدي نشان آن است كه ايشان، علاوه بر درس تخصصي و وظيفه تحصيلي، شوق و دلبستگي خاصي به مباحث شعري و ادبي دارند و اين خود مايه خوشوقتي و اميدواري است. چه بسيار ديدهايم كه نوآمدگان و امروزيان، نوجويي و نوپسندي را در پشت كردن به گنيجينه گرانبهاي فرهنگ پربار گذشته به خصوص سرمايه عظيم شعر شاعران كهن و جاوداني ما ميدانند. غافل از اين كه هرچه از اين ميراث گران و كهن بيبهرهتر باشند، بيمايهتر خواهند شد.
درباره «عسلي دوختن» و «عسل اندوختن» بايد گفت كه بدخواني و بدفهمي كاتبان و گاه دستكاري و تحريف آنان در شعر گذشتگان به خصوص در آثار شاعران بزرگي چون فردوسي و سعدي و حافظ سخني تازه نيست. رونويسي كاتبان و مشتاقان بيشمار اين شاعران به آساني ميتوانسته است «عسلي دوخته دارد» را به «عسل اندوخته دارد» تغيير دهد، خاصه كه نويسنده معني لغت مهجور «عسلي» را هم نداند و به گمان خود شعر را تصحيح و اصلاح كند!
با اين همه، با امكان ضبط گوناگون هر كلمه، بايد به برداشتهاي گوناگون از شعر هم حق داد و بياصرار و بيابرام حرمت درك و دريافت ديگران را هم نگاه داشت.
اما اگر سعدي به جاي تكرار «عسل» و «انگبين» و «قند» و «شهد» و «شكر» و «نبات» لب يار، براي كاستن قدر عسل زنبور در برابر آن، نوآوري كند و براي تنوع مضمون در اين بيت از پرهاي زرد رنگ زنبور عسل جامة زرد يهوديان يعني «عسلي» بسازد و او را در صف «عسلي پوشان» فرو بنشاند، آيا «عسل اندوخته دارد» آن بيت را از اين مضمون تازه تهي نميكند و آن را بر ابيات ديگري كه همان مضمونهاي تكراري سابق را دارند نميافزايد؟
فراموش نكنيم كه حتي با قبول اعتبار نسخههاي معتبر نزديك به زمان شعر و به اصطلاح نسخهاي «اصّح» و «اقدم»، راه رسيدن به ضبط صحيح يك شعر، ذوق سليم وسخنشناسي شاعر و شناخت ذهن و زبان اوست. انس شاعر با بعضي مضمونها و شيوة به كار بردن آنها كه بخشي از سبك خاص شاعر است، گرهگشاي بسياري از مشكلات خواهد بود. اين موهبت پس از آشنايي ژرف و انس بسيار و باريكبيني و همدلي با شاعر براي خواننده فراهم ميشود.
اين نكته را در بيت ديگري از يك غزل سعدي در همين مضمون به خوبي ميتوان يافت؛ در غزلي با مطلع:
به فلك ميرسد از روي چو خورشيد تو نور | | قل هو الله احد چشم بد از روي تو دور |
بيتي است كه مشكلگشاي بحث خواهد شد:
اين حلاوت كه تو داري نه عجب كز دستت | | عسلي دوزد و زنّار ببندد زنبور |
اينجا، به اصطلاح معروف، مضمون «چهار ميخه» شده يعني سعدي پس از «عسلي دوختن» زنبور او را به «زنار بستن» هم واداشته و زنبور با سه اقليت فرودستِ يهودي و زردشتي و مسيحي هم پايه شده. ديگر با صراحتِ «زنار بستن» احتمال خواندن «عسل اندوزد» به كلي منتفي است زيرا اين هر دو كار هيچ مناسبتي با هم ندارند.
به روشني ميبينيم كه «عسلي دوخته دارد» شكل ديگري از جمله «عسلي دوزد» است و اين صراحت راه را بر هر گونه احتمال و حدس و قياس ميبندد. ذهن سعدي كه پس از يافتن و ساختن اين مضمون راهي براي فرار از تكرار مضامين گذشته يافته و انس او با اين انديشه نويافته، در عالم بياختياري كه لازمه سرودن شعر است اين مضمون را بر قلم او جاري كرد است.
سعدی و زهد ریایی
عرفان و تصوف که طریق معرفت و آمیخته با دین وارشاد به سوی کمالات است، در قرن هفتم و هشتم در ایران گسترش یافت وگاه نیز به شکل افراطی روی نمود چنان که به پیدایش و خانقاههای گوناگون منجر گردید.
در این ایام نیز از آن جا که مردم در ناامیدی حاصل از حملات وحشیانه مغول به سر میبردند، بدین مسلک اعتقاد وافر داشتند و به همین دلیل نیز عرفان و تصوف علاوه بر شیوه وجد و حال، به شیوه علمی نیز مورد توجه قرار گرفت، چنان که عارفان و مشایخ بزرگ به خلق آثاری از این دست پرداختند. هم چنین با نقل مکان عارفان به دیگر سرزمینها، عرفان و تصوف به مناطقی چون روم ، شام و هند نیز رواج یافت، اما در این میان نیز از همان نخست زاهدنمایی و زهد ریایی بدین مسلک رخنه یافت .
بزرگان تصوف خود را مقید میدانستند که تعلیمات خود را درقالب نظم و نثر به صور مختلف بیان نمایند. در همین راستا نیز زاهدنمایی و ستیز با آن در این گونه آثار ادبی واز جمله کلیات سعدی _علیه الرحمه_ به وفور یافت می شود.
سعدی در کلیات خویش هم چنان که عارفان واقعی را میشناساند و مقام و مرتبه آنان را در خور ستایش و مدح می یابد، زاهدنمایان و زهدریایی آنان را سخت نکوهش می کند وسرانجامشان را جز هلاک و نابودی نمی داند چرا که وی معتقداست که: برِ عارفان جز خدا هیچ نیست و عارفان حقیقی را مجرد به معنی نه عارف به دلق میداند. او با جهانبینی گسترده خویش عرفان را به همراه تامل و تفکر میپذیرد و در این راستا طریقت را به جز خدمت خلق نمیداند و بر آن اعتقاد است که تکلف بر مرد درویش نیست و اظهار می دارد که:
عابد و زاهد وصوفی همه طفلان رهند
مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست
سعدی که عصاره دانش و بینش عصر خود و پیش از خود است ، ساختار کلامش از سازههای اجتماعی عصرش منشاء می گیرد. در واقع بر آن است تا به ویژه در گلستان وقایع عصر خویش را آن چنان که هست، توصیف نماید . وی در لابه لای حکایتهایش معانیی را القا میکند که از اندیشه و وقایع عصرش سرچشمه گرفته است و ما که نگاشتههایش را گواه تاریخی عصرش میدانیم، از رفتارها ی نامتعادل زاهدنمایان به ضعف اخلاقی و شخصیتی آنان و منطق نادرست حاکم پی میبریم.
مفاهیمی که در پس عبارات وی نهفته است، جنبههای متفاوت وقایع حاکم بر جامعه بوده و بدین جهت وی در مقام نکوهش سستیهای اخلاقی و ستایش از ارزشهای اخلاقی برآمده است .
در باب پنجم از حکایات بوستان، سعدی به شرح حکایتی می پردازد:
شنیدم که نابالغی روزه داشت
به صد محنت آورد روزی به چاشت
به کتّابش آن روز سائق نبرد
بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد
پدر دیده بوسید و مادر سرش
فشاندند بادام و زر بر سرش
چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز
فتاد اندر او زآتش معده سوز
به دل گفت اگر لقمه چندی خورم
چه داند پدر غیب یا مادرم؟
چو روی پسر در پدر بود و قوم
نهان خورد و پیدا به سر برد صوم
که داند چو در بند حق نیستی
اگر بی وضو در نماز ایستی؟
پس این پیر از آن طفل نادان تر است
که از بهر مردم به طاعت در است
کلید درِ دوزخ است آن نماز
که در چشم مردم گزاری دراز
اگر جز به حق میرود جاده ات
در آتش فشانند سجاده ات
ودر جای دیگر نیز می آورد:
«پادشاهی عابدی را طلب کرد. عابد اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم مگر اعتقاد در حق من زیادت شود. آورده اند که داروی قاتل بخورد و بمرد!
آنکه چون پسته دیدمش همه مغز
پوست بر پوست بود هم چو پیاز
پارسایان روی در مخلوق
پشت بر قبله می کنند نماز»
و در این جاست که صفای باطن و جمعیت خاطر که انتظار سعدی از زاهدان است، به خودنمایی و خودپرستی و هلاکت می انجامد، چنان که:
«یکی از مشایخ شام را پرسیدند که حقیقت تصوف چیست؟ گفت: پیش از این در جهان طایفههایی بودند به صورت پراکنده و به معنی جمع. امروز قومیاند به ظاهر جمع و به باطن پریشان».
اما آنچه که در خور تأمل است، آن است که عدم تعادل مناسبات اجتماعی که در قرن هفتم وجود داشته، هم اینک پس از گذر قرن ها هم چنان به سختی بر جامعه وسنن آن حاکم است و تمامی آن«دیگر گونع نمایی هایی»که پیوسته از جانب حکیمانی چون سعدی مورد نکوهش قرار گرفته، هم چنان بر مدار خویش استوار است و پس از گذر قرن ها به حقیقت نپیوسته است. با این همه ما نیز چون سعدی به تحقق این مدینه فاضله دل بستهایم؛ مدینهای که در آن سالکان طریقش در بحر معنی غرقند.
عجب داری از سالکان طریق
که باشند در بحر معنی غریق
زسودای جانان به جان مشتعل
به یاد حبیب از جهان مشتغل
به یاد حـق ازخـلق بـگریخته
چنان مست ساقی که می ریخته
نـشایـد بـه دارو دوا کـردشـان
سـحرها بـگرینـد چـندان کـه آب
فرو شوید از دیده شان کحل خواب
می صاف وحدت کسی نـوش کرد
که دنـیا و عقـبی فرامـوش کـرد
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/۸/٢۱ - فرح نیازکار
بی مهری تاریخ، هویت گمنام
گر چه تصویر پیکره راستین زن شرقی که پیوسته به علت عدم توجه واقعی تاریخ نگاران گنگ و مبهم مانده است، در بدو امر دشوار مینماید، اما تمامی آنانی که در پی کشف هویت واقعی زنان مشرق زمین در کنکاش و جستجو هستند، در این راه با شتاب گام میزنند تا تصویر زنانی توانمند، نام آور و شجاع را که گاه در پشت صحنۀ تاریخ اجرای نقش نمودهاند، به وضوح به جلوه در آورند، بزرگ زنانی که بیمهری تاریخ پیوسته نام و نشانشان را ناپیدا باقی گذارده است.
دامنۀ این بیمهری در اقوام و ملل مختلف گاه چنان گسترده گردیده است که برخی حتی در اسطورههای خویش،زن را موجودی دانستهاند که دست آدمی را از آسمان کوتاه میکند و گاه او را موجب پیروزی اهریمن دانسته اند، برخی نیز زنان را در آفرینش ناتمام پنداشتهاند و تنها،زن، با چهره مادرانه اش اندکی برخوردار از احترامی گردد چنان که آنان را به پرستش ایزد بانوان وادار می نماید.
با این همه ایزد بانوان نیز با تمامی قداستی که داشتند، آمیزه ای از زشتی و پلیدی و زیبایی و پاکی بودند و پرسندگان نیز با احساسی آمیخته از عشق،ترس، بیم، امید،مهر،کین، تمنا ونفرت بدانان مینگریستند، گویی ایزد بانوان، به هر روی، انگارهای آسمانی از همتایان زمینی خود بودند، چنان که در برابر خدایان مذکر، هم چنان ناتمام و زمینی بودند، گویی آسمان قلمرو ویژهای برای مردان بوده است واین امر تا بدان جا پیش میرود که در غالب اسطوره ها،آسمان را مرد میانگارند و زمین را زن، و این همه جز جهالت و عدم علم و بینیش نسبت به موجودی که خداوند در کمال تساوی حقوق آفریده است، سرچشمه نمی گیرد.
فقر بینش علمی یک اجتماع ما را بدین پویه هدایت نمینماید و بدین روی است که زنان بی پناه در تاریخ مشرق زمین، برای رهایی از ستمی که جامعه برایشان روا می داشت، گریزی برای خود نمی یافتند و این چنین است که گاه به افسون و تخیل روی آورده اند.
بدبینی ایرانیان به زن سبب می شد که «عشق» را هم تحقیر کنند و به چیزی نشمارند و بدین سان پدید آمدن اندیشه عشق در ادب فارسی، بی هیچ روی، حاصل شیفتگی ایرانیان در برابر زن نبود و نخست بارمعشوق، با چهره ای مردانه در ادب فارسی راه یافت.
ما از پس صدها سال طی تاریخ، با هویت گمنام زنانی رو به روییم که پیوسته مورد بی مهری و عدم جهان بینی علمی و انسانی قرارگرفته اند،زنانی که می توانستند حماسه سازان بزرگ تاریخ ایران زمین گردند اما پیوسته خاموش و گمنامند.
بلوشر در جایی عنوان نموده است که «...معاشرت با زنان این نقطه ضعف را داشت که زنان از خانه خارج نمی شدند و خانم ها منحصرا با یکدیگر نشست و برخاست داشتند...».
درلابه لای تاریخ فرصت های از دست رفتهای را می یابیم که زنان شرقی می باید، بدان دست مییافتند تا تصویر آنان در تاریخ بدین سان نقش نگردد. گرچه در کوچه دالان های تنگ و تاریک تاریخ،با تمامی خردهانگاریها،حضور بزرگ زنانی را مییابیم که در خلق برههای ماندگار از تاریخ مشرق زمین، سخت درخشیدهاند. قدر مسلم این همه تنها اندکی از حقوق واقعی آنان است که میباید بی هیچ تردید در عرصه حضور و نام آوری جلوه می نمودند.
اینک که پس از گذر قرن ها، بینش اجتماعی به سوی روشن بینی سوق یافته است،زنان برآنند تا به احقاق حقوق واقعی خویش دست یازند، چرا که زنان امروز،خود را وامدار قرن ها حضور گمنام ماندهای می دانند که می باید با تمامی تلاش خو یش،به دفاع از حقوق نادیده انگاشته شده آنان برخیزند.
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/٥/٢٤ - فرح نیازکار
عسل يا عسلي؟
در شماره هجدهم نشریه وزین «نقد و بررسي كتاب تهران» در بخشي از مقاله «نكتههايي در شعر سعدي» استاد هاشم جاويد به بررسي واژه عسل يا عسلي در بيتي از یکی از غزل های سعدي با مطلع:
ساقي بده آن كوزه ياقوت روان را |
| ياقوت چه باشد، بده آن قوت روان را |
(كليات، ص 417)1
پرداخته شده بود.
بيت مورد نظر كه در كليات نفيس سعدي به خط فتحعلي حجاب شيرازي2 و نیز برخی نسخه ها همچون غزل های سعدی به اهتمام دانش به ضبط رسيده است، چنين است:
اينك عسلي دوخته دارد مگس نحل |
| شهد لب شيرين تو زنبور ميان را |
(كليات نفيس سعدي، ص448)
كه البته در مقاله استاد جاويد واژه «اينك» به گونه «آنك» نگاشته شده است:
آنك عسلي دوخته دارد مگس نحل |
| شهد لب شيرين تو زنبور ميان را3 |
اين بيت در كتاب غزلهاي سعدي به تصحيح و توضيح دكتر غلامحسين يوسفي4 نيامده است و در كليات سعدي به تصحيح فروغي نیز به گونه زير ضبط شده است:
آنك عسل اندوخته دارد مگس نحل |
| شهد لب شيرين تو زنبور ميان را |
(كليات سعدي، ص 418)
استاد اين بيت را با ضبط خويش بدين صورت معني كردهاند كه: «سعدي به يار خود ميگويد تو چنان شيرين دهان و نازك مياني كه زنبور عسل با آن شيرين دهني و نازك مياني همچون يهوديان سرافكنده در پيش مسلمانان، در پيش تو «عسلي» دوخته و پوشيده است».5 در کتاب دیوان غزلیات استاد سخن، سعدی شیرازی دکتر خلیل خطیب رهبر نیز به همین معنی از این بیت اشاره شده است.6
براساس آن چه كه در ضبط فروغي آمده:
در صورت و معني كه تو داري چه توان گفت؟ |
| حسن تو ز تحسين تو بسته است زبان را |
آنـك عسل انـدوخته دارد مگـس نحـل |
| شهد لب شـيرين تو زنبور ميـان را |
(كليات سعدي، ص 418)
اگر معني برخي از واژگان همچون «آنك»، «اندوخته» و كلمه «را» معلوم شود و نيز ارتباط طولي دو بيتِ فوق نيز در نظر گرفته شود، شايد بتوان براي اين بيت با اين ضبط نيز معناي سعديواري در نظر گرفت!
در لغتنامه معين پيرامون واژه «آنك» آمده است: «كلمهاي است دال بر اشاره به دور اعم از مكان و زمان. آن گاه، آن جا؛ مقـ.. اينك».7
استاد جاويد در معناي واژه «را» با ضبط محمدعلي فروغي، کلمه «براي» را به کار جسته اند و چنين پنداشتهاند كه «زنبور عسل، براي شهد لب شيرين تو عسل اندوخته است» و بدين ترتيب ضبط فروغي را غلط دانستهاند.8
اگر معناي واژه «را» عبارت «به خاطر» باشد، چنان كه در ابيات مختلف شاعران ما بسيار آمده است:
از درِ خويش خدا را به بهشتم مفرست |
| كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس |
(ديوان حافظ، ص 268)9
و یا :
تندرستم من نیَم بیمار |
| از خدا را مرا بدو مشمار |
(ﺣﺪﻳﻘه اﻟﺤﻘﻳﻘه، ص455)10
و با توجه به معناي طولي دو بيت، معناي ابيات براساس ضبط فروغي چنين خواهد بود: زيبايي سيرت و صورت تو به حدي است كه زبان را بر هر گونه تحسين و مدحي ميبندد، آن گاه (در اين حالت كه تو از هر جهت بينظيري) زنبور عسل، به خاطر شيريني بينظير لب تو، عسل خويش را عرضه نميدارد (مياندوزد) و بدين ترتيب با وجود شيريني لب تو، شيريني عسلِ مگس نحل نيز از رونق و اعتبار ميافتد.
مضاميني از اين دست كه محبوب زيباروي سعدي رونق و اعتبار ديگر پديدههاي زيباي هستي را در هم ميشكند، در ميان غزليات سعدي كم نيست:
تو را در بوستان بايد كه پيش سرو ننشيني |
| وگر نه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم |
(غزلهاي سعدي، ص 89)11
همچنين به كار رفتن واژه عسل در ارتباط با شيريني لب معشوق نيز در ذهن و نیزغزليات سعدي، کاربرد دارد:
شيرينتر از اين لب نشنيدم كه سخن گفت |
| تو خود شكري يا عسل است آب دهانت |
(كليات، ص 464)
پينوشت:
1. كليات سعدي، به اهتمام محمدعلي فروغي، تهران، نشر اميركبير، 1365.
2. كليات نفيس سعدي شيرازي، به خط فتحعلي حجاب شيرازي، تهران، انجمن خوشنويسان ايران، 1373.
3. نقد و بررسي كتاب تهران، اسفندماه 1385، ش 18، ص 11.
4. غزلهاي سعدي، تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفي، تهران، نشر سخن، 1385، ص 173.
5. نقد و بررسي كتاب تهران، همان، ص 12.
6. دیوان غزلیات استاد سخن، سعدی شیرازی، با شرح ابیات و ذکر وزن غزل ها و امثال و حکم، به کوشش خلیل خطیب رهبر، تهران، انتشارات سعدی، 1367، ج1، ص 30.
7. فرهنگ فارسي معين، تهران نشر اميركبير، 1353، ج 1، ص 97.
8. نقد و بررسي كتاب تهران، همان، ص 11.
9. ديوان خواجه شمسالدين حافظ شيرازي، به اهتمام محمدعلي فروغي و قاسم غني، تهران، انتشارات زوار، 1369.
10. ﺣﺪﻳﻘﺔ اﻟﺤﻘﻴﻘﺔ و ﺷﺮﻳﻌﺔ اﻟﻂﺮﻳﻘﺔ، سنایی غزنوی،انتشارات دانشگاه تهران، 1383.
11. غزلهاي سعدي، تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفي، تهران، سخن، 1385.
واژه «ننشيني» در ضبط محمدعلي فروغي به صورت «بنشيني» آمده است كه از نظر معنايي ضبط يوسفي درستتر به نظر ميرسد. نك. كليات سعدي، ص 564) و نيز نك. سعديشناسي، دفتر دهم، به كوشش كوروش كماليسروستاني، شيراز، مركز سعديشناسي، 1386، ص 149.
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/٥/۱٦ - فرح نیازکار
یک روز...
یک روز دیر
که دیگر،
بازگشت هیچ معنایی نخواهد داشت،
باز خواهی گشت!
روزی که در مرداب قلبم
هیچ نیلوفر وحشی
برای پیچیدن به دور قامتت نمیروید
روزی که دیگر،
بهانهای برای زیستن وجود نخواهد داشت
- باز خواهی گشت!
و تمام لحظههای سپرده بر باد
تو را در پیش رویم
- بر خاک میافکنند
یک روز...
یک روز دیر!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/٤/۱٢ - فرح نیازکار
انسان دشواری وظیفه
برف میبارد به روی خار و خارا سنگ
کوهها خاموش،
درهها تنگ،
راهها چشم انتظاری کاروانی
با صدای زنگ..."
آهی نه، بغضی نه، اشکی نه، فریاد بی صدایی حتی نه!
کمرهایمان از پشت آسمان خمیده تر گردیده است.
چشمهایمان بی هیچ پلک زدنی، فراسوی غباری را مینگرد که هزاهز حضورش،
گسترۀ وجودیمان را فرا گرفته است.
غریوی پنهان حتی در راه نیست،
انگار از پس لحظهها، سالها، قرنها، هزارهها،
رخصت زیستن را دست بسته، دهان بسته،
گذشتیم و
" توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندوهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل
توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی
تنهایی ... تنهایی ..." را از یاد بردهایم، گویی آنک " انسان، دشواری وظیفه است" !
گویی در هزاره تردید، وسعت حضور پر شکوه خویش را به هیچ انگاشتهایم و از یاد بردهایم که ما تنها آمدهایم " تا شریطه خویش را بشناسیم و جهان را به قدر همت و وسعت خویش معنا دهیم".
کارستان حضور خویش را با بدرودی نه چندان غمگین، به وادی فراموشی رهسپار نمودهایم. نه چشمها را به زلال اشک میشویم، نه جهان را از منظر رخنه روییدن باز مینگریم.
دستهایمان تهی و دلهلمان لبریز. امروز را به فردا گام میزنیم بیهیچ اندیشهای در سر.
یارای بیش از اینمان نیست. دلهامان خانه تکانی میخواهد، چشمهایمان زلال اشک، آنک آهنگی، طنینی، نوایی، کلامی، غریوی، تا به یاد آریم: وامدار " خلیفتی" بودهایم، بی هیچ غالیگری!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/٤/۱٠ - فرح نیازکار
مثل کوهی بزرگ !
بر پاره های دلم
ـ بر هزار پاره دلم ـ
چنگ می زد
و قامت فرو ریخته ام را
در هم می شکست
نمی توانستم؛
می دانست ....
نمی توانستم تمامی حجمی را
که بر زانوان سست و شانه های لرزانم می افکند،
بر دوش کشم!
فراموش کرده بود که پیش از این
مرا،
ایمانی بخشد
مثل کوهی بزرگ !
نمی توانستم؛
می دانست...
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/۳/٢٢ - فرح نیازکار
درست مانند طنابی که می گسلد،
ویا ؛
نیمه ای از قایقی چوبی
که در اعماقی مبهم
برای همیشه
بوسه های دریا را
ـ به فراموشی می سپارد
و یا
نگاهی که بی سرانجام
خیره می ماند،
... گسیخت!
به سرانجامی مبهم!
که نمی دانمش هرگز!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/۳/٢٢ - فرح نیازکار
من هنوز فرصت دوباره روییدن داشتم؛
می دانی!
گیسوان بادبادک آرزوهایم
هنوز،
بی قرار نوازش های صبح آفرینش بود
و خواب های طلایی ام؛
قلقلک کودکی را می مانست
که فرشتگان به دیدارش آمده باشند!
بغض را نمی شناختم
و فرو ریختن را...
قهقهه هایم
شادباش کودکی را می مانست
که راه رفتن را نه،
گاگله را تجربه می کرد....
می دانی!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/۳/٢٢ - فرح نیازکار
غزل سعدي به روايت فروغي و يوسفی (۱) هم از ايام فرخندة ماست كه پس از تصحيح و توضيح بوستان سعدي در سال 1359 ش. و گلستان سعدي در سال 1368ش. توسط زندهياد دكتر غلامحسين يوسفي ، پس از گذر تقریبی دو دهه و بيشك طي فرازها و نشيبهاي بسيار در عرصه تصحيح متن غزليات سعدي، اينك غزلهاي سعدي به تصحيح و توضيح زندهياد دكتر غلامحسين يوسفي و به همياري و همت شادروان دكتر پرويز اتابكي به چاپ رسيده است. 418 غزل از اين اثر سترگ به ترتيب موجود در كتاب غزلهاي سعدي توسط دكتر يوسفي مورد بررسي، مقابله و تصحيح قرار گرفته و پس از درگذشت وي در سال 1369ش. به اهتمام دكتر پرويز اتابكي و دستياري بانو رفعت صفينيا ناييني، غزليات باقي مانده پس از مقابله و تصحيح، به مرحله چاپ و انتشار رسيده است. پيش از اين كليات سعدي چندين بار مورد تصحيح، ويرايش و انتشار قرار گرفته است. چنان که تصحيح بوستان توسط عبدالعظيم قريب (1328ﻫ.ش)، تصحيح گلستان توسط عبدالعظيم قريب (1310ﻫ.ش) تصحيح كليات توسط محمدعلي فروغي(1320 ﻫ.ش)، تصحيح گلستان توسط محمدجواد مشكور (1342ﻫ.ش) تصحيح گلستان و بوستان توسط رستم علييف (1959م.) تصحيح بوستان توسط نورالله ايرانپرست (1352ﻫ.ش) تصحيح گلستان توسط نورالله يزدانپرست (1348ﻫ.ش) تصحيح بوستان توسط محمدعلي ناصح (1354ﻫ.ش) تصحيح مثلثات سعدي توسط محمدجواد واجد شيرازي (بيتا) تصحيح غزليات سعدي توسط حبيب يغمايي (1361ﻫ.ش) و ... از جمله اين آثارند. و اينك پس از سعي و تلاش بسيار، غزلهاي سعدي چاپ و منتشر گرديده و چنان كه در مقدمه غزلهاي سعدي دكتر غلامحسين يوسفي آمده است، در تصحيح اين كتاب از هفده نسخه خطي بهره گرفته شده است كه برخي نيز بسيار نزديك به دوران سعدي است. چنان كه نسخه «آل» که نسخه خطي كليات سعدي در ماربورگ آلمان، مشتمل بر غزليات و قصايد عربي و فارسي و ترجيعات سعدي، به خط ابوسليمان داود بن ابيالفضل ملقب به فخر بناكتي، مورخ محرم 706ﻫ.ق و نزديكترين نسخه در دوران سعدي است، به عنوان يكي از نسخههاي اساس تصحيح مورد استفاده قرار گرفته است. دكتر غلامحسين يوسفي و هميارانش در تصحيح و تنظيم اين اثر بر آن بودهاند تا به ياري اين نسخههاي خطي به شيوهاي استدلالي و دانشورانه به ويرايش غزليات سعدي پرداخته، بدان اميد، تا از ميان انبوه ناهمسانيها و لغزشهاي نسخهها، به كلام فصيح و ذوق دلانگيز سعدي و متنی بنيادين از غزلهای سعدی دست يابند. چنان كه در تصحيح نسخهها متداول است، برخي برآنند تا با دستيابي به نسخهاي كهن و نزديك به دوران زندگي شاعر(اقدم نسخ)، آن را اساس قرار داده، بيهيچ تغييري، آن را متن بنيادين پنداشته و برخي نيز به گزينش و حتي دگرگون سازي متن كهن بر بنياد راي و پسند خويش و بنا بر ذوق و سليقه (ذوق سليم) پرداخته، به تصحيح متن ميپردازند كه بيشك در هر دو روش بدون توجه به معيارهايي همچون ساختار زباني و ادبي كلام شاعر و بسامد به كار جستن واژگان گوناگون در زبان شاعر و نيز آشنايي با شيوة پردازش و بهرهجويي از لغات براساس انديشه وي و شناخت قدرت فصاحت و رواني كلام شاعر و نيز توجه به سبكشناسي كلام وی( تصحیح انتقادی)، ما را از اشتباهات و لغزشهايي در اين وادي در امان نخواهد داشت. اگرچه در اين ميان علاوه بر دستبرد كاتبان در متن اصلي، ذوق شاعر نيز خود گزينهاي مهم در پيش روي ماست كه ميتواند بر اثر گذر زمان و بازخواني متن توسط خود شاعر، به گونهاي ديگر تغيير يابد، در حالي كه نسخههايي از ضبطهاي پيشين، در ذهن و خاطر خوانندگاني ديگر نقش گرفته باشد. اما اگر بپذيريم كه در تصحيح انتقادي متون، توسط پژوهشگراني چند و قرار گرفتن نسخههايي متفاوت در پيش روي خوانندگان، ذوق و برداشت ذهني و تفسير و تحليل ادبي و ميزان «حض سمع و انديشه» آنان نيز گاهي ميتواند در كشف متن بنيادينِ اثر به گونه مؤثر واقع شود، در اين صورت اجازه خواهيم يافت تا از سر خضوع در پيشگاه توانمندان و والاهمتاني كه در اين وادي رنج بسيار برخود حمل نموده، تنها به منظور درك صحيح از حقايق، گزينشهاي تحليلي خويش را براساس ذوق و علاقه شخصي مطرح نماييم. بر اين اساس، در مقايسه بيش از صد غزل از غزلیات سعدي به تصحيح ارجمند دكتر غلامحسين يوسفي و تصحيح گرانقدر محمدعلي فروغي و رويارويي با نكاتي چند، نتايجي به قرار زير، به دست آمد. در یک تقسيمبندي کلی پیرامون ساختار اشعار منتخب از سوي غلامحسين يوسفي و محمدعلي فروغي با چند دسته از اشعار روبهروييم: * دسته نخست دربرگیرنده اشعاري است كه برخي از كلمات قید شده در ابیات دو نسخه مانند هم نيست، اما اين كلمات مترادف و هم معني بوده و به همین دلیل، از نظر معنايي آسيبي به معناشناسي انديشه سعدي در غزليات وارد نميسازند، همانند: سعدي به هيچ علت، روي از تو برنپيچد الّا گرش برانی، علت جز این نباشد (کلیات سعدی به تصحیح فروغي، ص 485) سعدي به هيچ معني چشم از تو برنگيرد الّا گرش برانی، علت جز این نباشد (غزل های سعدی به تصحیح يوسفي، ص259) و یا: باز گویم نه که دوران حیات این همه نیست سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر (فروغي، ص 521) باز گویم نه که ایام بقا این همه نیست سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر (يوسفي، ص154) و یا: نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان وقعی است ای برادر، نه زهد پارسا را (فروغي، ص413) نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان قدری است ای برادر، نه زهد پارسا را (يوسفي، ص178) و يا: هر كاو نظري دارد با يار كمان ابرو بايد كه سپر باشد، پيش همه پيكانها (فروغي، ص 420) آن كش نظري باشد با يار كمان ابرو بايد كه سپر باشد، پيش همه پيكانها (يوسفي، ص 51) و يا: زخم خونينم اگر به نشود، بِهْ باشد خنك آن زخم كه هر لحظه مرا مرهم از اوست (فروغي، ص 787) و يا: زخم خونيم اگر به نشود، بِهْ باشد خنك آن ريش كه هر لحظه مرا مرهم از اوست (يوسفي، ص 251) اما اين دسته از اشعار و كلمات موجود در آن را بايد براساس مفاهيم زبانشناختي سعدي و بسامد به كار جستن آن واژگان در قلمرو زباني سعدي مورد كنكاش و بررسي قرار دارد و به نتيجه نهايي دست يافت. * دسته دوم اشعاري است كه برخي از كلمات موجود در آن تغيير يافته و اين تغييرات نه تنها از جنبه لغوي صورت گرفته كه از نظر معنايي نيز گاه، معني بيت را كاملاً دچار تغیير و تحول نموده است. اين دسته از اشعار، جدا از آن كه از نظر ساختار زبان شناختي سعدي بايد مورد بررسي واقع شوند، از جهت بار معنايي و انديشگي سعدي نيز در خود تأمل و بررسياند، همانند: گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش ميگويم و بعد از من گويند به دورانها (فروغي، ص 420) گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش ميگويم و بعد از من گويند به بستانها (يوسفي، ص 51) و یا: سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست (فروغي، ص 428) سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست، غافل از این ماجراست (يوسفي، ص 164) * در نسخة تصحيح شدة يوسفي، بر شمار برخي از ابيات غزلها نيز، بيت يا ابياتي افزوده و يا حذف شده است كه حفظ يا حذف آنها در خور تأمل است؛ چرا كه چنان كه گذشت، وجود اين ابيات گاه از نظر زبانشناختي و گاه از نظر معناشناختي و بر مبناي ديگر اشعار و افكار سعدي، در زبان و انديشه سعدي بعيد به نظر ميرسند! چنان که در پایان غزلی که با مطلع: چنان به موی تو آشفتهام، به روی تو مست که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست (فروغي، ص 425) آغاز ميشود، در نسخه تصحیح شدة یوسفی سه بیت به پایان این غزل افزوده شده است. در ارتباط طولي اين غزل، سعدي به يكباره خود را به فراموشي سپرده و عنان اختيار را به دست محبوب زيباروي ميسپارد و بر آن است كه تا زنده است سر از كمند وي نپيچد، اما در بيتِ دوم افزوده شده در نسخه يوسفي، سعدي به تهديد و تحذير روي ميآورد كه با سياق كلي كلام ناسازگار است و با ساختار ذهني سعدي همخواني ندارد. حذر كنيد ز باران ديده سعدي كه قطره سيل شود چون به يكديگر پيوست (يوسفي، ص 52) * همچنين در برخي از غزلها، ترتيب واقع شدن ابيات در تصحیح فروغی و یوسفی با يكديگر متفاوت است كه با توجه به معناي طولي يك غزل علاوه بر معنای عرضي آن و نيز آشنايي با نحوه انديشگي و پردازش ابيات سعدي، ميتوان آن را از تنظيم و ترتيب يگانهاي بهرهمند ساخت. ناگفته پیداست که برخی از تغییراتی را که پیش از این عنوان نموده و یا در ادامه بدان خواهیم پرداخت، در برخی از نسخههای تصحیح شده غزلیات سعدی، به عنوان پانوشت یا پاورقی، بدانها اشاره شده است. در ابیات زیر میتوان نمونههایی چند از این معنا را باز یافت:
غزل سعدي
به روايت فروغي و يوسفی (۲)
|
هر پارسا را كان صنم در پيش مسجد بگذرد |
|
چشمش بر ابرو افکند، باطل کند محراب را |
(فروغي، ص 414)
|
هر پارسا را كان صنم در پيش خاطر بگذرد |
|
چشمش بر ابرو افکند، باطل کند محراب را |
(يوسفي، ص 109)
اگر چه مراعات النظير ميان کلمات: محراب، پارسا و مسجد نوعی تناسب زیبا را در کل بیت ایجاد مینماید، اما در پيش خاطر زيبايي معناشناختي و عدم تعلق به نقطهاي ، جايي و مكاني معلوم چون مسجد و كليت بخشيدن به موضوع را دربردارد. چنان که این امر موجب می شود که یاد محبوب پیوسته و در همه جا، موجب غفلت پارسا شود.
|
هركهراوقتيدميبودهاست و دردي سوخته است |
|
دوست دارد ناله مستان و هایاهوی را |
(فروغي، ص 419)
|
هركهراوقتيدميبودهاست و روزی سوخته است |
|
دوست دارد ناله مستان و هایاهوی را |
(يوسفي، ص 172)
روزي سوخته است و يا يك روز سوخته است. داراي ايهام است؛ چنان كه مثلاً شخص روزي بر اثر حادثهاي سوخته است، اما دردي سوخته است، شخص عاشق بر اثر درد عشق خود سوخته است. چنان كه پيداست به كار جستن دردي سوخته است داراي بار معنايي و شاعرانه بيشتري است نسبت به روزي سوخته است.
|
گويند مگو سعدي چندين سخن از عشقش |
|
ميگويم و بعد از من گويند به دورانها |
(فروغي، ص420)
|
گويند مگو سعدي چندين سخن از عشقش |
|
ميگويم و بعد از من گويند به بستانها |
(يوسفي، ص51)
پس از سعدی حكايت عشق او را باید در دورانها نقل قول نمود، چنان كه در جايي خود ميگويد:
|
ز خاك سعدي شيراز بوي عشق آيد |
|
هزار سال پس از مرگ او گرش بويي |
و اين امر ما را به بقای عشق سعدی در دوران و روزگاران بعد هدايت ميكند نه به بستانها و يا مكانهايي ديگر!
|
سلسله موي دوست، حلقه دام بلاست |
|
هركهدر اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست |
(فروغي، ص428)
|
سلسله موي دوست، حلقه دام بلاست |
|
هركهدراينحلقهنيستغافلاز اين ماجراست |
(يوسفي، ص164)
بيرون از حلقه بودن، غفلت نميآورد، رهايي ميآورد. خود او نيز اين حلقه را دام بلا دانسته كه دوري از آن آسايش خاطر ميآورد.
|
دعوي عشاق را شرع نخواهد بيان |
|
گونه زردش دليل، ناله زارش گواست |
(فروغي، ص428)
|
دعوي مشتاق را شرع نخواهد بيان |
|
گونه زردش دليل، ناله زارش گواست |
(يوسفي، ص164)
در مصرع دوم گونه زرد را دليل نالهزار دانسته و گونه زرد براساس آنچه كه در فرهنگ ما متداول است، حاصل اشتياق نيست، بلكه حاصل عشق است.
|
بيا كه بر سر كويت بساط چهره ماست |
|
به جاي خاك كه در زير پايت افگنده است |
(فروغي، ص434)
|
بيا كه بر سر كويت بساط چهره ماست |
|
نه خاك راه كه در زير پايت افگنده است |
(يوسفي، ص101)
براساس معنا شناختي و زيباشناختي، سعدي به جاي خاك، چهره بر مقدم محبوب ميگستراند نه آن كه از روي دلخوري و اعتراض به محبوب خويش گلايه كند و برتري چهره را بر خاك به او يادآور شود.
|
كسي نماند كه بر درد من نبخشايد |
|
كسي نگفت كه بيرون از اين، دوايي هست |
(فروغي، ص 451)
|
كسي نماند كه بر درد من ببخشايد |
|
كسي نگفت كه بيرون از او، دوايي هست |
(يوسفي، ص 50)
در مصرع دوم آمده كه: كسي نگفت كه بيرون از او، دوايي هست، كه دربرگيرنده بار منفي و عدم توجه جمع به اوست يعني هيچ كس باقي نماند كه بر درد او ببخشايد و هيچ كس نيز باقي نماند كه به غير از دردي كه عاشق بدان دچار است، درماني و دواني براي او بجويد و يا اين كه چارة دردش را به جز از ديدار محبوب و وصال وي براي عاشق، درماني ديگر بشناسد. در اين صورت ببخشايد با توجه به ساختار مصرع دوم كه عدم وجود چارهاي براي عاشق است را مسلمتر مينمايد. يعني از هيچ سوي مورد حمايت و چارهجويي واقع نميشود.
|
صبر بر جور رقيبت چه كنم گر نكنم؟ |
|
همه دانند كه در صحبت گل خاري هست |
(فروغي، ص 452)
|
صبر بر خوي رقيبت چه كنم گر نكنم؟ |
|
همه دانند كه در صحبت گل خاري هست |
(يوسفي، ص 98)
وجود رقيب در كنار عاشق، خود عين ظلم مسلم است! پس عاشق بايد بر اين جور و ظلم، صبوري و تحمل نمايد تا مگر چارهاي باز جويد و او را از اين دلدادگي بركنار دارد، اما بر خوي رقيب تحمل ورزيدن غريب است و دور از نگاه طنازانه سعدي!
|
باد، خاكي ز مقام تو بياورد و ببرد |
|
آب هر طيب كه در كلبه عطاري هست |
(فروغي، ص 452)
|
باد، خاكي ز مقام تو بياورد و ببرد |
|
آب هر طيب كه در طبله عطاري هست |
(يوسفي، ص 98)
طبله را صندوقچه كوچك، سلة عطار، بويدان و طبل عطار ميدانند كه در آن بوي خوش نهند. از اين روي، طبله عطار مفيد معني مطلوبتري است به نسبت كلبه عطار.
|
هر كه تماشاي روي چون قمرت كرد |
|
سينه سپر كرد، پيش تير ملامت |
(فروغي، ص 463)
|
هر كه تماشاي روي چون سپرت كرد |
|
چشم سپر كرد، پيش تير ملامت |
(يوسفي، ص 108)
زيبايي روي به ماه تشبيه ميشود نه سپر! روي چون سپر از نظر معناشناختي و زيباشناختي به دشواري در ادبيات سعدي ميگنجد!
|
جان برافشانم اگر سعدي خويشم خواني |
|
سر اين دارم اگر طالع آنم باشد |
(فروغي، ص 481)
|
جان برافشانم اگر سعدي خويشم خواني |
|
سر برافرازم اگر طالع آنم باشد |
(يوسفي، ص 236)
در مناسبت با «جان برافشانم» «سر بر افراشتن» داراي زيبايي صوري و معنايي بيشتري است. «سر اين دارم» دوباره مطلب پيشين را كه قصد جان افشاني عاشق است، به شرط بندگي معشوق، تكرار مينمايد.
|
دل آينه صورت غيب است وليكن |
|
شرط است كه بر آينه زنگار نباشد |
(فروغي، ص 484)
|
در صورت زيبا چه توان گفت وليكن |
|
شرط است كه بر آينه زنگار نباشد |
(يوسفي، ص64)
در ارتباط عرضي مصرعها، با عبارت: «در صورت زيبا چه توان گفت وليكن» ارتباط معنايي دو مصرع از بين ميرود چرا كه هر مصرع عليرغم اتصال و مشروط شدن آنها به يكديگر با واژه وليكن، اما هر يك معناي مستقلي را اراده نموده است!
|
چشم عاشق نتوان دوخت كه معشوق نبيند |
|
پاي بلبل نتوان بست كه بر گُل نسرايد |
(فروغي، ص 512)
|
چشم عاشق نتوان دوخت كه معشوق نبيند |
|
ناي بلبل نتوان بست كه بر گُل نسرايد |
(يوسفي، ص 9)
ناي بستن به منظور بستن راه صوت و آواز با مفهوم كلي بيت مبني بر ايجاد مانع براي حذر از عشق بيشتر از پاي بستن در تناسب است.
|
آه دريغ و آب چشم، ارچه موافق منند |
|
آتش عشق آن چنان، نيست كه وانشانمش |
(فروغي، ص 530)
|
باد دريغ و آب چشم، ارچه موافق منند |
|
آتش عشقت آن چنان، نيست كه وانشانمش |
(يوسفي، ص 237)
در تناسب با آب چشم معشوق، آه دريغ از عبارات متداول در زبان و ادب فارسي است. از سوي ديگر آه است كه از نهاد معشوق از سر حسرت و اندوه برميآيد نه باد!
|
اي كه گفتي به هوا دل منه و مهر مبند |
|
من چنينم، تو برو مصلحت خويش انديش |
(فروغي، ص 536)
|
اي كه گفتي به هوا جان مده و دل بمبند |
|
من چنينم، تو برو مصلحت خويش انديش |
(يوسفي، ص 20)
«بمبند» از نوع واژگاني است كه شاعر در تنگاي قافيه و جبران وزن شعري بدان روي ميآورد و به نظر ميرسد كه سعدي چيرهدست تر و توانمندتر از آن باشد كه به قافيه سازي و وزن پردازي از نوع غير شاعرانه روي آورد.
|
ملامت گوي عاشق را چه گويد مردم دانا؟ |
|
كه حال غرقه در دريا، نداند خفته بر ساحل |
(فروغي، ص 538)
|
ملامت گوي غافل را چه گويد مردم دانا؟ |
|
كه حال غرقه در دريا، نداند خفته بر ساحل |
(يوسفي، ص 53)
با توجه به معناي عرضي مصرعها به كار جستن واژه غافل كه مبني بر غفلت شخص ملامت گوي است و هم غفلتش همچون شخصي است كه بر كنار ساحل خفته است، صحيحتر است از ملامت گوي عاشق؛ چرا كه شخص ملامت كننده به جهت بيخبري و غفلتش، افعال و كردار عاشق را وقعي نمينهد، پس او را به ملامت ميخواند، نه شخص عاشق كه خود درد آشناست.
|
گو به سلام من آي، با همه تندي و جور |
|
وز من بيدل ستان، جان به جواب سلام |
(فروغي، ص 544)
|
گو به سلام من آي، با همه تندي و جور |
|
وز من بيدل ستان، جان و جواب سلام |
(يوسفي، ص 127)
در قبال يادي كه معشوق از عاشق ميكند، فرد عاشق به راحتي جان خويش را نثار ميكند. تندي و جور معشوق با جان ستاني او از عاشق نيز در تناسب است، اما معشوق در انتظار پاسخ سلام و يا يادكردي از سوي عاشق نيست كه با واو عطف آن را پيوند دهيم.
در صورت به كار جستن واژه «و» معنا كاملاً تغيير ميكند و شاعر ميگويد كه به سلام و ياد كردي از من برآي و از من جانم را بستان و جواب سلام را بگير!!
|
زين سبب خلق جهانند مريد سخنم |
|
كه رياضت كش محراب دو ابروي توأم |
(فروغي، ص 545)
|
لاجرم خلق جهانند مريد سخنم |
|
كه رياضت كش محراب دو ابروي توأم |
(يوسفي، ص 228)
در مصرع دوم حرف ربط «كه» از نوع تعليلي است و علت امري را بيان مينمايد كه در مصرع قبل بدان اشاره شده است، در اين حالت نميتوان از واژه «لاجرم» به معناي ناگزير بهره جست. با وجود اين «كه» تعليلي و براي به دست آوردن مفهومي درست تنها بايد بدان ضبطي اكتفا نمود كه فروغي بدان اشاره مينمايد؛ چرا كه در مصرع نخست علت روي دادن امر در مصرع دوم توضيح داده شده است.
|
تو را در بوستان بايد كه پيش سرو بنشيني |
|
وگرنه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم |
(فروغي، ص 564)
|
تو را در بوستان بايد كه پيش سرو ننشيني |
|
وگرنه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم |
(يوسفي، ص 89)
با وجود عبارت وگرنه، عاشق، محبوب خود را از امري بر حذر ميدارد كه در خلاف آن صورت، اتفاقي ميافتد كه خوش آيند نيست. اگر محبوب سرو قد و رعناي سعدي در بوستان در كنار درختان سرو بنشيند، زيبايي سرو قدش، باغبان را از كاشتن سروهاي ديگر نااميد ميسازد. پس محبوب سرو قد سعدي نبايد قدر ديگر سروها را با زيبايي خويش در نظر باغبان بكاهد.
|
بگذاشتند ما را، در ديده آب حسرت |
|
گريان چو در قيامت، چشم گناهكاران |
(فروغي، ص 579)
|
بگذاشتند ما را، در ديده آب حسرت |
|
گردان چو در قيامت، چشم گناهكاران |
(يوسفي، ص 84)
به جز از اين كه تناسبي ميان كلمات ديده، آب حسرت، گريان و چشم گناهكار، ميتوان بازيافت، از نظر معنايي نيز، چشم گناهكار، به جهت حسرتي كه از عملكرد خويش دارد، گريان است نه گردان!
|
سرو روان نديدهام جز تو به هيچ كشوري |
|
هم نشنيدهام كه زاد از پدري و مادّري |
(فروغي، ص 617)
|
سرو روان نديدهام جز تو به هيچ كشوري |
|
مه نشنيدهام كه زاد از پدري و مادّري |
(يوسفي، ص 170)
اگرچه وجود واژه «هم» ميتواند به گونهاي توجيه معنايي داشته باشد، اما بيشك «مه» معناي زيباتري را به خواننده ارايه مينمايد.
|
بستهاماز جهانيان بر دل تنگ من دري |
|
تا نكنم به هيچ كس گوشه چشم خاطري |
(فروغي، ص 618)
|
بستهاياز جهانيان بر دل تنگ من دري |
|
تا نكنم به هيچ كس گوشة چشمِ خاطري |
(يوسفي، ص 170)
از فصاحت كلام سعدي به دور است كه «ام» را با توجه به واژة من در همان مصرع به تكرار به كار جويد. شايد اگر واژه «من» به «خود» تغيير مييافت، به كار رفتن «ام» صحيح به نظر ميرسيد، اما بستهاي ميتواند فصاحت كلام سعدي را تأمين نمايد.
***
تفاوتهايي از اين دست در ميان نسخههاي مختلف تصحيح شده كليات سعدي، ما را به ضرورت رويكرد به اجماعي از تصحيح انتقادي متن كليات رهنمون ميسازد. تصحيحي كه با بهرهمندي از همة امكانها و توانهاي موجود و نه تنها با تكيه بر اقدم نسخ و يا ذوق سليم بلكه از گونه تصحيح انتقادي ما را به متن اصلي اين اثر نزديك و نزديكتر سازد.
منابع:
1. مصلح الدين، سعدي، كليات سعدي، به اهتمام محمد علي فروغي، تهران،انتشارات امير كبير، 1365.
2. مصلح الدين، سعدي، غزل هاي سعدي، تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفي، تهران،انتشارات سخن، 1385.
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/٢/۱٥ - فرح نیازکار
جایی خواندم: چل گیس افسانه است اما اگر کنار دیواری بلند کمندی دیدی از پنجره آویزان بگیر و بالا برو!
